
«ـ وارطان! بهار خنده زد و ارغوان شكفت. در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير. دست از گمان بدار! با مرگ نحس پنجه ميفكن! بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . .» وارطان سخن نگفت؛ سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . . «ـ وارطان! سخن بگو! مرغ سكوت، جوجة مرگي فجيع را در آشيان به بيضه نشسته ست!» وارطان سخن نگفت؛ چو خورشيد از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت . . . وارطان سخن نگفت وارطان ستاره بود يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت . . . وارطان سخن نگفت وارطان بنفشه بود گل داد و مژده داد: «زمستان شكست!» و رفت . . . شاملو...
ادامه مطلب
"باغ ِ من"مهدی اخوان ثالث آسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر، با آن پوستین ِ سرد ِ نمناکش.باغ ِ بی برگیروز و شب تنهاست،با سکوت ِ پاک ِ غمناکش.سازِ او باران، سرودش باد.جامه اش شولای عریانی است.ور جز اینش جامه ای باید،بافته بس شعله ی زرتار پودش باد.گو برویَد یا نرویَد هرچه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد؛باغبان و رهگذاری نیست؛باغ ِ نومیدانچشم در راه ِ بهاری نیست.گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،ور به رویش برگ ِ لبخندی نمی روید؛باغ ِ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوتِ پست ِ خاک می گوید.باغ بی برگیخنده اش خونی است ا...
ادامه مطلب